خورشاه بن قباد الحسينى

197

تاريخ ايلچى نظام شاه ( فارسى )

روس متوسّل گردد و به استصواب و استعانت ايشان ولايت روم را بتازد و فتنه در آن ديار اندازد . قرااوغورلو و مصطفى نشانچى و محمود چركس كه از جمله ملازمان سلطان بايزيد بودند ، از جانقى ايشان واقف شده از بيم آنكه مبادا سلطان بايزيد با نزديكان فرار نمايند و ايشان در قزوين بمانند ، كيفيّت جانقى را به مقرّبان بارگاه ( اعلى اعلام نمودند و سلطان بايزيد چون شنيد كه ايشان برجانقى و داعيهء او مطّلع شده‌اند و به مقرّبان ) « 1 » بارگاه شاهى تردّد مىنمايند آن هر سه بيچاره را در شب طلب نموده رشتهء حياتشان را به تيغ آبدار قطع نمود و حضرت شاه خلافت‌پناه چون بر قتل آن دو سه بيگناه « 2 » مطّلع گرديد ، آتش خشم شاهانه به اشتعال درآمده « 3 » با خود انديشيد كه قبل از آنكه سلطان بايزيد فرار اختيار كند ، محافظت او از جمله واجبات است ؛ حكم شاهانه به اخذ و قيد او عزّ صدور يافت . آن جناب را با فرزندان گرفته در خانه‌اى نگاه داشتند و موكّلان آگاه بر ايشان بگماشتند و بعضى از نزديكان و لشكريانش كه مايهء شور و شرّ بودند و سلطان بايزيد را ايشان سرگردان ساخته از پدرش روگردان نموده بودند به تيغ سياست از هم گذرانيدند و بعضى ديگر را غارت كرده از مملكت اخراج نمودند و در همان اوقات خضر پاشا نامى و حسن آقا كه از جملهء مقرّبان بارگاه خواندگار و سلطان سليم بودند با دويست نفر از غلامان خاصّ و سيصد كس از لشكريان « 4 » صاحب اخلاص به طلب سلطان بايزيد و فرزندان به كرياس سلطنت [ 152 ] اساس رسيدند و تحف و هداياى وافر كه زياده از حدّ و قياس بود به رسم پيشكش آوردند . حضرت شاه دريانوال آن همه اسباب و اموال را در حضور ايلچيان روم به امرا و سپاه و ساير طوايف كه ملازم درگاه فلك اشتباه بودند تقسيم فرمود و بعد از آن سلطان بايزيد را با فرزندان تسليم ايشان نمود كه نزد پدر يا برادرش برند . ايلچيان ستمكار به موجب فرمودهء خواندگار ، سلطان بايزيد برگشته روزگار را با چهار پسر در همان قزوين شربت فنا چشانيده نعش ايشان را به طرف برسا « 5 » كه مدفن آبا و اجداد ايشان است فرستادند .

--> ( 1 ) . ت : مطالب بين هلالين ( ) را ندارد . ( 2 ) . ت : بيچاره . ( 3 ) . ت : آمد . ( 4 ) . ت : لشكريان . ( 5 ) . برسا بروسه بروصى : شهرى است در مغرب شبه جزيرهء آسياى صغير در جنوب شرقى درياى مرمره كه در اوايل دولت عثمانى چندى پايتخت بوده است ( فرهنگ معين / اعلام ) .